دونفرونصفى...

جوجو کوچولوى مامان بابا

سوم تیرماه 1395

امشب نمیدونم چرا خوابم نمیبرد یه هو یادوبلاگی که چند سال پیش برای پرتو ساختم افتادم یه دو سه سالی میشد که سراغش نیومده بودم خلاصه بعد کلی رمز عوض کردنو نام کاربری اشتباه نوشتن تونستم واردش بشم. وقتی مطالبو میخوندم یه جورای دلم گرفت چه زود گذشتن اون روزا اما از طرفی هم  خوشحال بودم که چه خوب از اینکه تمام شیرین زبونیایه پرتو رو نوشتم و براش موندگار کردم تا یادم نره که دخترکم چجوری زبون باز کرد. در صورت زندگی در جریانه و میگذره پس بهتره شیرینیاشو ثبت کنیم تا هر از چند گاهی کاممون از به یاد آوردنشون شیرین بشه مثل امشب من😉
4 تير 1395

دومین تولد پاییزی دخترم

خدایا شکرت دختر نازنینم دوساله شد ومارو یه باره دیگه برد به اون روزایه شیرینی که تازه قدمایه کوچولوشو به این دنیا گذاشت امسال به خاطر ماه محرم حدود دوازده روززودتر تولدرو یعنی سه ابان ماه گرفتیم امسال با بابا تصمیم گرفتیم که تم تولدت رو زنبوری انتخاب کنیم  ومن حودود دو هفته زودتر شروع کردم به اماده سازیه تدارکات تولد ورفتم پارچه خریدمو دادم خاله فاطمه لباستو دوخت انصافا هم خیلی تمیز دوخته بود وکارایه مربوط به ریسه ها و برچسب ها رو هم بابا زحمتشو کشید خیلی به هممون خوشگذشت ایشالا همیشه کنار مامان بابا تولدتاتو جشن بگیری  منو بابا با یه دنیا عشق میبوسیمت عزیز دل منو بابا تولدت هزاران بار مبارک اینم از عکسایه تولد زنبوری دردونه ...
11 آذر 1392

گرفتن از شیر

الان چهار روز که دیکه بهت شیر نمیدم از اون چیزی که فکرشو میکردم ساده تر بود چون تو خیلی بهم وابسته بودی و بدون شیر اصلا خوابت نمی برد اما بالاخره با هر ترفندی که بود راضی شدی که دیگه شیر نخوری البته اولش خیلی بیتابی میکردی منم از این قضیه ناراحت میشدم اما چارهای نبود چون دیگه خودمم توان نداشتم خیلی عصبی شده بودمو تو هم ولکن نبودی اما الان دیگه کمتر سوراقم میای و شبا هم پشتتو میکنی به مامان و لالا میکنی بعضی وقتی دلم واسه شیر دادن بهت تنگ میشه و قصم میگیره اما وقتی میبینم که دیگه کامل غذاتو میخوری با خودم میگم کاش زودتر از شیر میگرفتمت برم سر علایق جدیدت عاشق شبکه پویای به خصوص برنامه نقاشی نقاشی و امد اذان رژ لب خیلی دوست داری و به همه...
31 شهريور 1392

22 ماهگی پرتو جون

بعد  دو ماه تنبلی تصمیم گرفتم بیامو وبلاگتو اپ کنم تو این دوماه حسابی بزرگ شدی و حرف میزنی خیلی شیطون شدی اندازه یه پسر بالا پاین میکنی به هیچ وجه نمیشینی و دائما در حال راه رفتنی عاشق کارتون باب اسفنجی میای میگی مامان باب اسننی بزار باشه؟ میگم باشه میگی ابیین  پرش از ارتفارو خیلی دوست داری از رو مبل صندلی بدون هیچ ترسی میپری و بد میگی تشویی یعنی تشویقم کنید میوخوری و باغذا میونهای نداری چند روز پیش رفته بودیم تره بار اون جا شلیل دیدی رفتی ورداشتی خواستی بخوری زود ازت گرفتم شستم دادم دستت بعد انگور دیدی انچنان گریه کردی تا برسیم خونه داشتی گریه میکردی مگفتی اندور منم تار رسیدم خونه شستم وریختم تو ظرف گذاشتم جلوت تا اخرین دونش خورده...
20 شهريور 1392

19 ماهگی

نمیدونم چرا اصلا میونت با غذا خوردن خوب نیست هیچی نمی خوری تنها اب اب اب نمیدونی سر غذا نخوردنات چقدر حرص میخورم وقتی بهم میگن دخترت ریزه میزست از دست خودم خیلی ناراحت میشم با خودم میگم نکنه کوتاهی از منه اما درست که فکر مکنم میبینم من تلاش خودمو میکنم تو دل به غذا نمیدی عاشق میوه ای موندم این همه انرزی رو از کجا میاری روزی 50 بار میرزی من جمع میکنم از کسوها گرفته تا کانبینتا  امروز عمه الناز میگفت ماشالا پرتو پا به پا یه پسرا شیطنت میکنه الانم اینقدر خسته شدی که تخت گرفتی خوابیدی . این روزا انگار یه طوطی داتره تو خونمون میچرخه هرچی ما میگیم تو هم تکرار میکنی این موظوع منو بابای رو خیلی ذوق زده میکنه دائما گوشی دستت ودر حال احوال پرسی...
2 تير 1392

مسافرت به اصفهان(13)خرداد

بعد یه وقفه یک ماهه امدم با یه عالمه کارا حرفایه جدید تو این ماه به دلیل یه سری مشکلات از نوع زندگی سرم خیلی شلوغ بود و نتونستم وبلاگ رو اپ کنم امیدوارم دیگه از این وقفه ها تو کار نباشه تون تون وبمو اپ کنم . دوم خرداد عروسیه پسر خاله فرزاد بابا بود که فردا که یه جورای مصادف میشد با روز پدر منو تو هم چون قبلا کادومونو به بابا داده بودیم خیالمون راحت بود و اول صبح یه تبریک جانانه به با گفتیم و رفتیم خونه بابا جون بابا وبعدشم رفتیم خونه بابا جون من سیزده خرداد ما و عمو مسعودینا به اتفاق هم رفتیم باغشون تو اصفهان خیلی بهمون خوش گذشت اما چون هم بازی نداشتی همش گیر میدادی به من  یه چند تا عکس از این ماه برات میزارم بعد میریم سراغ شیرسن ...
31 خرداد 1392

شیطنتای این روزاوکلمه های جدید

دختر خانوم ما  دیگه یواش یواش جمله میگه حرف میزنه به عروسکاش رسیدگی مکنه مثلا بهشون غذا میده در در میبرتشون جاشونو عوض میکنه لباساشونو در میاره ودیگه ام نمیذاره بپوشونیم نکه خودش دوست داره لخت بگرده دوست داره اونام لخت باشن. اجازه نمیده باباش بیرون بره در یه صورت میتونیم بیرون بریم اونم اینه که باخودمون ببریمش وقتی میگم پرتو غائم شو دستاشو میزاره جلو چشاش از لای انگشتاشم نگاه میکنه مثلا کسی نمیببنتش بهش که مگیم پرتو کو پیداش کنید دستاشو بر میداره میگه داااا ما هم براش ذوق میکنیم که پیدا شده اونم ریز ریز میخنده بهت مگم پرتو کیف مامانو کجا گزاشتی سرتو به نشونیه اینکه نمیدونی تند تند چپ راشت مکنی میری دنبلاش میگردی بهت میگم پرنو ...
21 ارديبهشت 1392

یه تفریح کوچولو

دیشب قراربود با عمو فرخ اینا یه شام سبک درست کنیم بریم بیرون بعد زنگ زدن گفتن فریما فردا میخواد بره مدرسه باید زود بخوابه ما نمیایم منم زنگ زدم به خاله مهسا گفتم چیکار مکنین گفت هیچی بیکار نشستیم جریانو گفتم گفت بیاید با هم بریم گفتم اوکی با هم رفتیم بوستان گفتگو من بر عکس برا پرتو لباس گرم نبرده بودم یه کم هوا سرد شد مجبور شدیم سویشرت خاله مهسارو استیناشو تا کردیم پشوندیم بهش خیلی خندارشده بود بعد غذامونو خوردیم یه کم حرفیدیم و بعد پرتورو بردیم تا یه کم تابازی کنه از شانس ما زمین بازیشم خلوت بود به خاله گفتم پرتورو نگه دار میخوام یاد بچگیام کنم  رفتم سرسوره بازی خیلی حال داد انقدر خندیده بودم اشکم درامد مهسا هم هوس افتاد پرتو رو گذاشت ...
21 ارديبهشت 1392

18واکسن ماهگی

دیرپریروز پرتورو بردم واکسنشو بزنم از شانس من محسنم خونه نبود ما رو ببره تو این گرما بچه بغل راهی شدم وقتی رسیدم دکتر بدون نوبت رامون داد اخه دیروزش رفتیم واکننشون تموم شده بود گفت برو فردا بیا با هزار مکافات پرتو خوابوندم که واکسنشو بزنه بچم نفسش رفت کلی گریه کرد  اوردمش بیرون براش خوراکی خریدم یه کم اروم شد همین که رسیدم پریا از کلاس امد خونمون پرتوام که اصلا حال نداشت پریا هم مگفت ابجی چرا به بچه واکسن زدی گناه نداره بچه همش داره گریه میکنه گفتم اجی جون نمیشه نزد واسه سلامتیش واکسن زدیم با اینحال هی یه خط درمیون مگفت چرا بهش واکسن زدی از اینکه پرتو بیقراری مکرد خیلی ناراحت بود پرتورو خوابونذم وقتی بیدار شد نمیتو نست پاشو تکون بده شرو...
21 ارديبهشت 1392

مادر عزیزم روزت مبارک

خدایا شک ندارم اگر بجای ادم حوا را نشان شیطان داده بودی شیطان که هیچ همه همه اسمان به او سجده میکردند         یادت هست مامان؟؟؟؟ وقتی کوچیک بودم اسم قاشق و گذاشتی هواپیما .....قطار تا من غذا بخورم وقتی باهم میرفتیم بیرون ب جاهایه شلوغ که میرسیدیم هم منو هم برادرمو بغل میگرفتی تا کسی پا هایه کوچولویه مارو لگد نکنه  وقتی که مریض میشدیم چه جوری تا صبح بالا سرمون میشستی حتی وقتی که بزرگ شدیمو مدرسه رفتیم خوب یادم میاد که چجوری از تفریحا و مهمونیات زدی تا به درس ما لطمه وارد نشه وحالا که بزرگ بزرگ شدم وشدم انسانی از جنس تو یعنی مادر ... وباز به تو محتاجم محتاج مهربونیات هم به خودم هم به دخ...
18 ارديبهشت 1392